من غرغرو نیستم. من اونی نیستم که بعد از یه اتفاقی گیر کنم توش. که خسته کنم همه و خودم رو.یک طوری باش کنار میام که خودم هم باورم نمیشه. اینا دلیل نمیشه که دلم تنگ نشه. من یه جاهایی به خودم اجازه نمیدادم ، که دلم تنگ شه. به هیچ وجه. ولی ، وقتی اتفاقات ساده ای میفته که تو صرفا باید با اونی که قبلا بود راجبشون حرف بزنی ، یا صرفا خیلی ساده بش پی ام بدی و بگی فلان اتفاق امروز افتاد و نظرات احمقانه شو بشنوی و  تا صبح گاسیپ کنین و اون نباشه ، وقتی که فانتزی های جشن فارغ التحصیلی تون رو مرور کنی و ببینی دیگه تو هیچ کدوم از اون تصویرا نیست چیزی ، اون وقته که بده. کسی هست ها ، ولی 'اون' نیست.

من کنار اومدم ، من خوشحالم ، زندگی م ادامه داره. درسامو میخونم ، پیشرفت میکنم ، دوستای فوف العاده ای دارم. ولی دلم تنگ میشه. خیلی زیاد. با شنیدن اون آهنگ ، با دیدن اون دفتر و خیلی چیزها.

من دارم بزرگ میشم؟ ..

×Nobody know where we might end up .. nobody knows..

× تکراری میگم؟ ولش کن.