209. دیِر دایری ..
× دیِر دایری ..
بشینم یک گوشه ؛ با یک دوربین ِ عکّاسی و یه فنجون قهوه ِ داغ. بعد مثلا خرابه باشه دورم جنگلم باشه. بعد من هی بنویسم و عکس بگیرم و قهوه بخورم و بمیرم.
بعد روی ِ از اون صندلی چوبی ـا بشینم و نگاه کنم. فقط نگاه کنم. بعد کور شم.
× "اون قدّی می ترسید که نمی ترسید. "
× داشتم به واژه ی ِ مچاله فکر میکردم. مچاله میشدم و مچاله میشدم و مچاله میشدم و مچاله میشدم. برحسب ِ اتفاق اینجا رو خوندم. و در حال ِ حاضر میخام بغل کنم ایشونو.
× سوییشرت ها ؛ از ارکان ِ اصلی ِ زندگی اند. مواظبشون باشید. :-<
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۶ ساعت 22:48 توسط Meells.s
|