دو شیش یک. It All Just Faded , At Once

من غرغرو نیستم. من اونی نیستم که بعد از یه اتفاقی گیر کنم توش. که خسته کنم همه و خودم رو.یک طوری باش کنار میام که خودم هم باورم نمیشه. اینا دلیل نمیشه که دلم تنگ نشه. من یه جاهایی به خودم اجازه نمیدادم ، که دلم تنگ شه. به هیچ وجه. ولی ، وقتی اتفاقات ساده ای میفته که تو صرفا باید با اونی که قبلا بود راجبشون حرف بزنی ، یا صرفا خیلی ساده بش پی ام بدی و بگی فلان اتفاق امروز افتاد و نظرات احمقانه شو بشنوی و  تا صبح گاسیپ کنین و اون نباشه ، وقتی که فانتزی های جشن فارغ التحصیلی تون رو مرور کنی و ببینی دیگه تو هیچ کدوم از اون تصویرا نیست چیزی ، اون وقته که بده. کسی هست ها ، ولی 'اون' نیست.

من کنار اومدم ، من خوشحالم ، زندگی م ادامه داره. درسامو میخونم ، پیشرفت میکنم ، دوستای فوف العاده ای دارم. ولی دلم تنگ میشه. خیلی زیاد. با شنیدن اون آهنگ ، با دیدن اون دفتر و خیلی چیزها.

من دارم بزرگ میشم؟ ..

×Nobody know where we might end up .. nobody knows..

× تکراری میگم؟ ولش کن.

 

دو شیش صفر. These recent holes

 When we go without certain things long enough, it's easy to forget just how much we need them. We forget what we had once. We forget what it's like to live with a thing, not that we need, but that we want. That's why it's so important for us to remind ourselves, for us to remember, just because we can live without something, it doesn't mean we have to.

..

× Am I really used to it? i guess ..