× شاید دوس داشتم یه پستی اختصاص داده بشه به تموم شدن ِ راهنمایی .

+ و خدایی که در این نزدیکی ـست ..

پامو گذاشتم توی ِ مدرسه .. از کوچه باغ رد شدم .. رسیدم زیر ِ شیروونی ِ سبز ..

دستمو به دست ِ سایه ها سپردم ُ حلقه زدم . میخاستم برای بار آخر "سوم" بودنمو به رخ ِ این مدرسه بکشم .. روی ِ خط های زرد ِ زمین بسکتبال راه میرم . قدم به قدم . قدم هامو میشمارم .. میرسم به زمین والیبال ُ سرویس میزنم . توپم میفته بالای پشت ِ بوم .. آقای کاظمی ! خاطره های من افتادن اون بالا ، میشه بیاریشون ؟

میرسم به آب خوری . یه کیسه بر میدارم ُ پر از آبش میکنم .. مثل ِ تمام ِ رفتگانی که رفتند و میروند آب را پشت ِ سرم میریزم . آب را میریزم روزی تمام ِ خاطراتم . تا شاید اینجا بازتابی باشد برایشان .. تا مثل ِ ما رفتگان نشوند ! 

ادامه آن مستطیل ِ زرد رنگ را طی میکنم .. در امتداد ِ قدم ِ 15 ـهُم توری نمایان است که تمام ِ شور ُ شوق های ِ تشویق های ِ نسل ِ 15 را به خاطر میسپارد ..

کمی جلوتر ، سمت ِ راست ، موجی از لحظات واقع شده اند که به طرز ِ عجیبی مرا قلقلک میدهند . رنگ سبز به چشم میخورد .. زنگ ِ شیروانی ای که 3 سال ِ جاری ِ زندگی ـمان را بالای ِ آن نشستیم و طلوع ِ خورشید را تماشا کردیم .. اما حالا ، باید بالای ِ آن بنشینیم و غروب ِ عدد ِ 15 را به خاطر بسپاریم ..

من نمیدانم چرا هر چه میگذرد این سبز کمرنگ تر میشود ! مگر نه اینکه ما با لحظه لحظه های آن خاطره ساختیم ؟ پس تکلیف ِ خاطره هایمان چه میشود ؟ میبینی ؟ عمر ِ خاطراتمان هم کوتاه شده .

قدم هایم کم کم زیاد میشوند .. میرسم به شماره ِ 63 . و جای کلبه ای که دیگر نیست ! کلبه ای که خود آن را ساخته و خود نابودش کردیم ..

قدم 72 وُم و مثل ِ معروف ِ زیر ِ درخت توت های قرمز .. یک لحظه در همان جا ایستادم و سرم را بالا گرفتم . روی ِ یکی از شاخه ها نشستم . شیروونی های ِ سبز با شکوه تر از قبل ، مرا وادار به دل کندن از دل بستگی هایم به خودش میکرد .. تحمل نکردم . از درخت پایین آمدم .

دیگر قدم هایم داشت به اتمام میرسید . به قدم 113 ـهُم که رسیدم با یک ساختمان مواجه شدم . ساختمانی که n تا پنجره و n تا آجر داشت . ساختمانی که هر روز صبح ، خورشید از پس ِ آن طلوع میکرد .. ساختمانی که 3 سال از زندگی ِ ما در آن گذرانده شده بود . مهم تر از همه ! خانه ِ ما آنجا بود .. جایی برای ِ باهم بودن .

جایی که در آن بادبادک هایمان را روانه ِ آسمان کردیم و فریاد ِ زنده باد نسل ِ 15 ـهُم سر دادیم . خانه ِ ما اینجاست ، و خواهد بود !

پایان همین جاست ، به دنبال ِ چه میگردی ؟ آغاز ِ دوباره ای کجای ِ این دنیا هست که برای ِ تو هم باشد ؟ سکوت کن .. به حرمت ِ تمام ِ آن روزهایی که آسمانش پر از بادبادک بود و روزهایش بارانی ..

میترسیدم قدم آخر را بردارم ، میترسیدم به آنها بپیوندم و فراموش کنم . اما تاحالا ، کسی در اینجا نبوده که به رفتن ختم نشود . دیوارها ، نگاه های ِ متعجب ، درهای ِ بسته ، همه ُ همه دارند میگویند که اینجا دیگر جای ِ ما نیست .. رفتن "اجبار" است . آخرین روز ، نه ، آخرین لحظه ِ راهنمایی ِ من ، گذرت را تبریک میگویم . قدم آخر را برمیدارم تا شاید فردا مقدمه ای باشد برای دیروز های بهتر . به امید ِ این که روزی شکارچیان با خیال ِ پریدن آشنا شوند . :)

[ با اندکی تخلص . ]

× پیوست به آپ ِ اسما ! :)**

× آخرین آپ ِ این سبکی  ِ این وب .

× ته ـش میشه این که ما ـم سیکل گرفتیم ! :))

× تولد ِ غزلم هم مبارک :)××× :***


http://upload.tehran98.com/img1/3i53qsnjwtgntphn8c1.jpg