ذهن ِ این زن ، اتاقک ِ زیر شیروانی است .

اتاقکی که در آن ، چیزها سالیان ِ سال بر هم تلنبار شدند .

گه گاه چهره اش

در پنجره های کوچک زیر سقف نمایان میشود .

چهره غمگین ِ او که در برویش قفل بوده و از یادها رفته است .


× من برا تولدم سورپرایز میخام . :- عقده ای . در ضمن الان تبریک نگین ! 4شنبه مزش بیشتره ! :دی

× چقد اون لحظه که اونی که فکرشو نمیکنی به یادت میفته قشنگه ! :) تا باشه از این آدما ..

× بعدَن نوشت : آخرین تولدم تو راهنمایی .. فرداس ! و من مشتاقانه عقده ی سورپرایز دارم .. :-<< بچه ها خوب برگزار کنین دیگه :-<< من همرو سورپرایز میکنم هیچی منو سورپرایز نمیکنه .. :-<< ایششش ! قهرم :-<<

× 3.6 .