تا حالا فک کردین که یه سری چیزا میتونن حرف بزنـن ؟ :دی

ببین مثلا وقتی در کمال نـاباوری سر کلاس سرکار خانم شیرزادی (:-&) نشستی ، اون توپ والیبالی که زیر میزته میاد صدات میکنه .. 

تو ئـــم در کمال ناباوری میگی : جونم عزیز دلـم ؟ ;;)

و توپ والیبال یه پیشنهاد خبیثانه میـــده .. میگه بیا با من شیرزادیو بزن ! :ذوق

خب توئــم وسوسه میشی دیگـه ! :دی پیشنهاد از این بهتـــر ؟ :دی

و تا میای توپو به سمت زنیکه ی مذکور پرت کنی ، صدات میکنه ُ میگه بیا تمرین حل کن ُ تو بازم در کمال ناباوری توپو زیر میز ول میکنی :-<

خداییش خیلی ضد حـاله ! :-<

یا وقتی داری از جلو دفتر جفی جیمز باند رد میشی گوشیت صدات میکنه ُ میگه عزیزم منو نشون جفی بده یه ذره حرص بخوره ! >:)

یا وقتی حامدی داره پا تخته مینویسه انگشت بَدت تحریکت میکنه که به حامدی نشونش بدی ! تو در کمال ناباوری این کارو میکنی ، بعد میبینی چند تا انگشت دیگه صاخاباشونو صدا کردن و صاحاباشونم انگشتشون به سمت حامدیـه ! :))

وقتی نجارنیا داره درس میده یه صدایی ( همون که بابا اتی ـرو صدا میکنه ! ) صدات میکنه ُ تو بر میگردی ببینی محل صدا کجاس .. هه ! میبینی نجارنیاس ! یه ذره خیره میمونی ُ بعد =)) میشی چون نجارنیا شلوار پاش نیس ! =)) در همین موقع ـس که اشیای تو جامدادیت صدات میکنن که به طرف نجار پرتشون کنی =)) و اونم هیچی نفهمه ! =))

وقتی ریحانه داره راه میره یه چیزی صدات میکنه که بیا هندز فری این بشرو از گوشاش در آر ! :>

یا مثلا این شال آبیه نسیم صدات میکنه که بیا منو به صبا (ذوالقدر) نشون یده ! :))

نتیچه => اشیای بی جان زیاد حرف میزنـن ! تو کار خودتو بکن ! =))

+ آخـــــی ... جفی اینا رفتن مشهـد .. مدرسه صاحاب نداره ! میر هاشمیَک در تلاشه .. ولـی .. نـه ! نمیتونه :))

+ امروز ما دو زنـگ رفتیم مشهــد .. آره دیگه ! زنگ مولایی ُ حامدی .. بعد تو حرم امام رضا دعا کردیم مولایی ُ حامدی شفا پیدا کنـن .. که میرهاشمیَک اسممونو نوشت ..:-<

+مسابقات برنامه نویسی .. سمـــا ! کوفتـت شه :-<

+ نستـــرن ! شغل حرص دادن من متعلق به خودتـه :دی از دسش نده !:))

+ پگــاه ! من کادوی روز مـادر میخام ! :-<

+ آخـر سال ... بیاید بش فک نکنیم .. غم تو دنیا زیاده .. همه ـم دارنش ! هنوز سال تموم نشده .. پس بخــند مصنوعی حتی اگه هست زوری ! (:

+ بیا مهشید اینم آپ !

+ :-اچ