يه روز از خواب پاميشيم، ميبينيم لپتاپا روشن نميشن، آيفونا همه خراب شدن، دوربين ديجيتالا همه خاموشن، اصلا كلا برق نمياد كه روشنشون كنيم، بعد ميگيم، حالا چجوري عكس ببينيم، خاطرات قديميو چجوري مرور كنيم، دوستمو كجا منشن كنم كه فلان روزو يادش بياد، اونجا عكساي ظاهر شده نجاتمون ميدن، يا نه، اصن چي مثه اين حس داره كه عكسو لمس كني و بدون اينكه پينچ كني واس بزرگنمايي بيشتر بياريش نزديك صورتت، مطمئن باشي اگه هاردو دِراپ باكْسِت هم تركيد دستت به يه چيزي بنده، ازينكه دوباره دوربيناي اينسْتَنت مُد شدن خوشحالم، كيفيتي نداره، ولي ميمونه برات، مطمئني رو سِرورها نيستي، لاي كتابي، تو كشوي خاطراتي كنار مدالهاي قهرماني شناي رنگ و رو رفته، كارتهاي هزار آفرين، نامه ها و كارت پستالها و سكه هاي قديمي، دم دست، با حس.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۲ساعت 23:50  توسط Mel.  | 
جدیدا هی به این فک میکنم که همه ماها یه جور توهم ایم. توهمی که ذهن یکی دیگه ساخته ش. خود تو ؛ میتونی صرفا سایه افکار من باشی. شاید خود سایه ها از همه چی واقعی ترن. شاید ما سایه سایه هاییم .. 

شاید یه سیاره دیگه ای اونور فضا هست که سایه ش مارو ساخته. سایه ها از همه چی واقعی ترن.

هیچ چیز قطعی نیست. 

پاد ساعت گرد: 

I'm hopelessly in love with a memory. Anecho. From another time , another place .. 

 ×× کسی میخونه هنوز اینجارو؟ :) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۲ساعت 2:41  توسط Mel.  | 
چهار ساله که همه جوره داری تحملم میکنی. :]  تولدت مبارک وبلاگ کوچولوی من. ><

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 19:8  توسط Mel.  |